تـک بیـتی
درون دل بود يار از جهان گر چه مي خواهي؟
گهر در سينه بحرست از ساحل چه مي خواهي؟
(صائب تبریزی)
آن روز که تعليم تو مي کرد معلم
بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را؟
(هلالی جغتايي)
با عشق زادم اي دل با عشق ميرم اي جان
من بيش از اين اسير زندان تن نباشم
(شهريار)
آن کس که بيند روي تو مجنون نگردد کو بگو
سنگ و کلوخي باشد او او را چرا خواهم بلا
(مولوی)
درد با همدرد اگر گوئي رواست
درد با بي درد گفتن خود خطاست
(شاه نعمت الله ولی)
نيست درمان مردم کج بحث را جز خامشي
ماهي لب بسته خون در دل کند قلاب را
(صائب تبریزی)
چهار چيز مر آزاده را زغم بخرد:
تن درست و خوي نيک و نام نيک وخرد
( رودکي)
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
(حافظ)
بيمار مرد بسکه طبيب او
بيگاه کار بست مداوا را
(پروين اعتصامي)
سوگند خورم من به خدا و به سر او
کاندر دو جهان دوست ندارم مگر او را
(انوری)
آخر مرا ببيني در پاي خويش مرده
کاول نديده بودم پايان اين بلا را
(اوحدي مراغه ای)
گه ناز و گهی عشوه ، گهی جور و گهی لطف
غیر از تو چه داند دگری این همه فنها ؟
(امیر شاهی سبزواری)
فرهاد اگر چه با غم عشق از جهان برفت
ليکن حديث سوز غمش در جهان بماند
(خواجوي کرماني)
رفتي و باز نمي آيي و من بي تو به جان
جان من اينهمه بي رحم چرايي، بازآ
(وحشي بافقي)
همه شب در غم آنم که چه زايد روزم
روزم آيد چو ز در از غم شب در سوزم
(نیما یوشیج)
یا رب مکن از لطف پریشان ما را