ماهی که قدش به سرو می‌ماند راست

آیینه به دست و روی خود می‌آراست

دستارچه‌ای  پیشکشش کردم گفت

وصلم طلبی زهی خیالی که توراست

"حافظ"

 

اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است

پای دلم از دلت به سنگ آمده است

آمد دل و در کنج دهانت بنشست

مسکین چه کند ز غم به تنگ آمده است

"سلمان ساوجی"

 

گفتم که مرا خانه شد اندر تک و تاب

از عشق خراب، خانه اش باد خراب

خندید و بگفت خانه ی من دل توست

کس با دل خود به کینه ننشست و عتاب

"نیما یوشیج"

 

کار تنم از دست دلم رفت ز دست

بيچاره دلم به ماتم جان بنشست

جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست

سازم همه اين بود که در کار شکست

"انوری"

 

خدايا داد از اين دل داد از اين دل

نگشتم يک زمان من شاد از اين دل

چو فردا داد خواهان داد خواهند

بر آرم من دو صد فرياد از اين دل

"باباطاهر"

 

اندر ره انتظار چشمي که مراست

بي نور شد و وصال تو ناپيداست

من نام بگرداندم و يعقوب شدم

اي يوسف من نام تو يعقوب چراست

"وحشی بافقی"

 

کو همنفسي که بوي درد آيد از او

صد پاره دلي که آه سرد آيد از او

ميسوزم و لب نمي گشايم که مباد

آهي کشم و دلي بدرد آيد از او

"رهی معیری"

 

آن سست وفا که يار دل سخت منست

شمع دگران و آتش رخت منست

اي با همه کس به صلح و با ما به خلاف

جرم از تو نباشد گنه از بخت منست

"سعدی"