چون است که عشق اول از تن خیزد

زو بر دل و تن هزار شیون خیزد

آری بخورد زنگ همی آهن را

هر چند که زنگ هم زآهن خیزد

(ابوالفرج رونی)

 

 

در دیده بجای خواب آبست مرا

زیرا که بدیدنت شتابست مرا

گویند بخواب تا به خوابش بینی

ای بیخبران چه جای خوابست مرا

(ابوسعید ابوالخیر)

 

 

سر سرگشته‌ام سامان نداره

دل خون گشته‌ام درمان نداره

به کافرمذهبی دل بسته دیرم

که درهرمذهبی ایمان نداره

(باباطاهر)

 

 

ای آنکه تو طالب خدایی به خود آ

از خود بطلب کز تو جدا نیست خدا

اول به خود آ چون به خود آیی به خدا

کاقرار نمایی به خدایی به خدا

(سلمان ساوجی)

 

 

تا دید زمانه در دلم غایت عشق

در پیش دلم همی کشد رایت عشق

گر وحی زآسمان گسسته نشدی

در شان دل من آمدی آیت عشق

(امیرمعزی)

 

 

هر وقت که دیدی غضبت رو آورد

از یک تا صد شماره کن ای سره مرد

در ضمن شماره عقلت آید سرجای

دیگر نکنی آنچه نمی باید کرد

( ایرج میرزا)

 

 

ای سوخته ازداغ جدایی ما را

بنموده طریق بی وفایی ما را

چون عاقبت کارجدایی بوده است

ای کاش نبودی آشنایی ما را

(بابا افضل کاشانی)

 

 

افسوس که درد عشق و درمان هم نیست

داغ دل گرم و مهر جانان هم نیست

خون در طلب نعمت الوان نخورم

تنها نه که نان نمانده دندان هم نیست

(حزین لاهیجی)

 

 

بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب

چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب

جسمی دارم چو جان مجنون همه درد

جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب

(خاقانی)

 

 

گرعلت مرگ را دوا می کردند

گرچاره ی این نوع دو پا می کردند

می دیدی کاین جماعت تیره نهاد

بر روی زمین چه فتنه ها می کردند

(خلیل‌الله خلیلی)

 

 

در زلف تو آشوب زمن می‌بینم

بیگانه نبیند آنچه من می‌بینم

او پیچ و خم و تاب و گره می‌نگرد

من بخت سیاه خوبشتن می‌بینم

(ملک‌الشعرای بهار)

 

 

با آن که دلم ازغم هجرت خونست

شادی به غم توام ز غم افزونست

اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب

هجرانش چنینست، وصالش چونست؟

(رودکی)